جوخه بیوه ها به قلم حدیث افشارمهر
پارت سی و هشتم :
در کل مهم نیست، اهمیتی نداشت چه طور به مسیرم می رسیدم مهم این بود که به پایان این راه شروع شده برسم و حالا نزدیکش بودم، خیلی نزدیک!
ساختمونی که سه تا لاشخور توی اون زندگی می کردند رو یادم بود وقتی که رییس از دور با پرباد و دوربین های هوایی نشونم داد.
اما سختی قضیه این جا بود که چند بلوک با دویست خونه ی اون شکلی جلوی راهمون در اومد.
سرم رو برگردوندم و با تاسف تکانش دادم. نیم نگاهی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ema
0تردست که قالش نمیزاره؟
۶ ماه پیشمرضیه
1من واقعا عاشق شخصیت تردستم
۱ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
اونم همینطور
۱ سال پیشFati...
4چرا احساس میکنم تردست رئیسه هست؟ یا مثلا همون مردی ک اوایل پارت بودا اریکا میخواست گردنبندشو بزنه ولی اون از پشت مچشو گرفت یا اون... ولی وجه تشابهش به رئیس بیشتره
۳ سال پیشسیتا
1یعنی میشه تردست و ریس یکی باشن مثلا این است
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
اگه یکی باشن پس صداشون چی؟ بلاخره اریکا اون قدر زرنگه که صدا ها رو تشخیص میده
۳ سال پیشاسرا
0اریکابفکرخودت باش که خربزه آب
۳ سال پیشمهسا
1عالییی
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
❤️❤️
۳ سال پیشآمینا
6فقط مونده عاشق تردست بشه🥰😍
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🦦بزودی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rosa
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
عاشق دوتا برادر شده بانو😂🤧 اسم جدید تانیا:فشار کار